آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 5 دی95

1395/10/5 9:22
نویسنده : مامان نسرین
245 بازدید
اشتراک گذاری

شمال که رفته بودیم از جمعه شب بنده سردرد بدی گرفتم با حالت تهوع و لرز. صبحش دیدیم دایی جان بهزاد در شرایطی بدتر از من بسر می بره و با دایی جان محمد راهی درمانگاه ولایت شدیم. درمانگاه که تقریباً چیزی از 20 سال پیش خودش بهتر نشده بود که بدتر هم شده بود و به نظرم وقتی کوچیک بودم و باباحاجی من رو می برد درمانگاه هم تمیزتر بود هم قانونمندتر.

بگذریم... بعد از سرم دایی جان و یه مشت قرص برگشتیم منزل باباحاجی. تا شبش کمی بهتر شدم و عروسی و مراسم های خاص اونجا برگزار شد که البته در کنار عزیزان خوب بود و خوش گذشت. روز یکشنبه  قصد عزیمت به تهران کردیم و شبش آنچنان تب و لرزی مرا گرفت که نگو و نپرس با همان حال بد و بدن درد راهی اداره شدم  با تمام بی حالی که داشتم به مدرسه آویسا رفتم جهت شرکت در مراسم یلدا بعدش یه سره درمانگاه و آمپول و تا ظهر کمی حالم بهتر بود.

آویسا خانم چند عدد جوش بر صورتشان پدیدار شد و بنده به حساب یلدا و آجیل و این برنامه ها گذاشتم و البته بعدش خانم مربی فرمودن که بچه های کلاس آبله مرغون گرفتن و احتمالاً آویسا خانم هم آبله گرفتن.صبح چهارشنبه قصد عزیمت به اداره داشتم که در این میان حالمان بد شد و به زمین افتادیم و اصلا نمی تونستم سرم رو تکون بدم خلاصه گلستانی شدیم من و آویسا و علی کوچولو که در این بین رژه میرفت. سه روز از پا افتادم و کلاً خانه و خانواده تعطیل بود همسرجان هم که کلاً آشپزی در خونشان نیست از بیرون غذا سفارش میدادن. من یه طرف و آویسا طرف دیگه . داستانی بود برای خودش تا جمعه غروب که کمی حالمان بهتر شد.

آویسا خانم این روزا مهمان مامان در اداره ست و بعضی وقتا نقاشی و گاهی تبلت و گاهی اتاق همکار و بعضی وقتا هم حوصله ش سر میره. دکتر براش ده روز استعلاجی نوشته  ولی فکر کنم سه شنبه بتونه بره مدرسه . دوباره قصه ستاره گرفتن از سر گرفتیم  تا حرف شنوی دخترک رو کمی بالا ببریم. عاشق نقاشی شده و البته نقاشیش هم بهتر شده . در کلاس مشاعره هم کلی پیشرفت کرده و دو تا غزل  مستقل و یه غزل ترکیبی برا مشاعره را کامل حفظ کرده و الان دارم باهاش کار می کنم تا فن مشاعره رو یاد بگیره.جلسات آخر دوره چهارم شناشه  و الان سرعتی کار می کنه. هر چند این هفته به خاطر آبله نمی تونه بره استخر.

علی کوچولو هم این روزا فهم و درکش بیشتر شده و تقریباً به حرفا گوش میده. صبح از من خواست تا جارو برقی رو براش تلفظ کنم و اون هی تکرار میکرد. شب وقتی باباش بهش گفت: علی بیا جوب بقلی بکشیم. روبه باباش کرد و گفت: بابا جوبقلی نه جاروبقی. همه زدیم زیر خنده. تازه فهمیده بودم صبح چرا از من پرسید و تمرین میکرد.

عشق فیلم تولد امسالش رو داره روزی شونصد بار نگاش می کنه و با یه ذوقی میاره به من نشون میده که انگار دفعه اولشه.

تجربه مریضی من شد که همش دعا کنم خدایا مادر هیچ خانواده ای رو بیمار نکن...

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (1)

دایی بهزاد
6 دی 95 10:12
انشالله همیشه سلامت و شاد و پیروز باشی آبجی عززززیییزززز و پرررررررتوواااااان من...
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیز دلم شماهم همیشه در کنار خانواده ت خوش باشی گلم