یکشنبه 5 دی95
شمال که رفته بودیم از جمعه شب بنده سردرد بدی گرفتم با حالت تهوع و لرز. صبحش دیدیم دایی جان بهزاد در شرایطی بدتر از من بسر می بره و با دایی جان محمد راهی درمانگاه ولایت شدیم. درمانگاه که تقریباً چیزی از 20 سال پیش خودش بهتر نشده بود که بدتر هم شده بود و به نظرم وقتی کوچیک بودم و باباحاجی من رو می برد درمانگاه هم تمیزتر بود هم قانونمندتر.
بگذریم... بعد از سرم دایی جان و یه مشت قرص برگشتیم منزل باباحاجی. تا شبش کمی بهتر شدم و عروسی و مراسم های خاص اونجا برگزار شد که البته در کنار عزیزان خوب بود و خوش گذشت. روز یکشنبه قصد عزیمت به تهران کردیم و شبش آنچنان تب و لرزی مرا گرفت که نگو و نپرس با همان حال بد و بدن درد راهی اداره شدم با تمام بی حالی که داشتم به مدرسه آویسا رفتم جهت شرکت در مراسم یلدا بعدش یه سره درمانگاه و آمپول و تا ظهر کمی حالم بهتر بود.
آویسا خانم چند عدد جوش بر صورتشان پدیدار شد و بنده به حساب یلدا و آجیل و این برنامه ها گذاشتم و البته بعدش خانم مربی فرمودن که بچه های کلاس آبله مرغون گرفتن و احتمالاً آویسا خانم هم آبله گرفتن.صبح چهارشنبه قصد عزیمت به اداره داشتم که در این میان حالمان بد شد و به زمین افتادیم و اصلا نمی تونستم سرم رو تکون بدم خلاصه گلستانی شدیم من و آویسا و علی کوچولو که در این بین رژه میرفت. سه روز از پا افتادم و کلاً خانه و خانواده تعطیل بود همسرجان هم که کلاً آشپزی در خونشان نیست از بیرون غذا سفارش میدادن. من یه طرف و آویسا طرف دیگه . داستانی بود برای خودش تا جمعه غروب که کمی حالمان بهتر شد.
آویسا خانم این روزا مهمان مامان در اداره ست و بعضی وقتا نقاشی و گاهی تبلت و گاهی اتاق همکار و بعضی وقتا هم حوصله ش سر میره. دکتر براش ده روز استعلاجی نوشته ولی فکر کنم سه شنبه بتونه بره مدرسه . دوباره قصه ستاره گرفتن از سر گرفتیم تا حرف شنوی دخترک رو کمی بالا ببریم. عاشق نقاشی شده و البته نقاشیش هم بهتر شده . در کلاس مشاعره هم کلی پیشرفت کرده و دو تا غزل مستقل و یه غزل ترکیبی برا مشاعره را کامل حفظ کرده و الان دارم باهاش کار می کنم تا فن مشاعره رو یاد بگیره.جلسات آخر دوره چهارم شناشه و الان سرعتی کار می کنه. هر چند این هفته به خاطر آبله نمی تونه بره استخر.
علی کوچولو هم این روزا فهم و درکش بیشتر شده و تقریباً به حرفا گوش میده. صبح از من خواست تا جارو برقی رو براش تلفظ کنم و اون هی تکرار میکرد. شب وقتی باباش بهش گفت: علی بیا جوب بقلی بکشیم. روبه باباش کرد و گفت: بابا جوبقلی نه جاروبقی. همه زدیم زیر خنده. تازه فهمیده بودم صبح چرا از من پرسید و تمرین میکرد.
عشق فیلم تولد امسالش رو داره روزی شونصد بار نگاش می کنه و با یه ذوقی میاره به من نشون میده که انگار دفعه اولشه.
تجربه مریضی من شد که همش دعا کنم خدایا مادر هیچ خانواده ای رو بیمار نکن...



یکشنبه 5 دی95 
